آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

آنیتا کوچول بابا

افتادن دومین دندون

چند هفته ای بود که دندون عسل من لق شده بود و نمی تونستی خوب غذا بخوری امروز غروب بابا به دفعه یه نکاه به دندونت کرد و گفت انگار از زیر دندون لق یه دندون در اومده و داره کج میشه این شد که تو رو پیش دکتر برد و دندون رو کشید با خوشحالی اومدی خونه و گفتی دندونم رو کشیدم یه فلش  هم دستت بود بابا برات خریده بود یه فل  به شکل جوجه .حالا منتظری که شب بشه و دندون رو زیر بالش بذاری و ببینی فرشته ها چه هدیه ای برات میارن.                                                                 ...
16 اسفند 1395

آدم برفی

دو روز پیش بالاخره اولین برف زمستانی 94 شروع شد با هم رفتیم برف بازی تو یه آدم برفی کوچولو درست کردی خیلی خوشحال بودی موقعی که می خواستیم برگردیم خونه گفتی نمی تونم آدم برفیم رو تنها بذارم دلش می گیره،ناراحت میشه و اون رو با خودت آوردی خونه گذاشتی تو فریزر و حالا هم میری بهش سر می زنی و نوازشش می کنی
9 بهمن 1394

لق شدن دندون

دختر عزیزم چند روزی تو تب کردی و من از دیدن تو در این وضع خیلی عذاب کشیدم روز اول که تب کردی از مدرسه به من زنگ زدن و گفتن حالت بده ومن به خاله شهین زنگ زدم بیاد دنبالت خودم هم مرخصی گرفتم و اومدم خونه تو رو بردم دکتر گفت آنژین کردی و باید پنی سیلین تزریق کنی و با مقاومت من شربت سفکسیم تجویز کرد و گفت اگه تا شب خوب نشدی باید آمپول رو تزریق کنی اما من که از تشخیص پزشک ها دل خوشی نداشتم منتظر ماندم بعد از دو شب وقتی هنوز تب داشتی دیگه مستاصل شده بودم بابا تو رو برد یه دکتر دیگه و اون گفت هیچ عفونتی تو بدنت نیست و این تب ویروسیه و تا فردا احتمالا خوب میشه دکترت دکتر تقی پور بود تو باهاش فرانسوی صحبت کردی و اون واقعا متعجب شده بود پیش بینی دکتر ...
9 دی 1394

انتخاب مدرسه

امسال بالاخره پنج ساله شدی من تصمیم داشتم تو رو تو مهد خودت برای پیش دبستانی ثبت نام کنم اما تو یه روز اومدی و گفتی مامان ملیکا(دوستت در باشگاه اکسیژن) میره مدرسه ایران نوین منم دلم می خواهد به همون مدرسه برم.من خیلی سعی کردم منصرف کنم اما تو خوشبختانه خیلی در تصمیم هایت مصمم هستی و من رو قانع کردی تا در مورد مدرسه تحقیق کنم بعد از کلی تحقیق و پرس و جو تصمیم گرفتم به خواسته ات عمل کنم و تو رو تو مدرسه ثبت نام کردم البته معاون مدرسه دوست مادر جون و این مساله یه مقدار خیالم رو راحت کرد.
3 مهر 1394

جمله زیبای آنیتا

امشب خونه عمه بودیم و تو داشتی با عمه صحبت می کردی یه دفعه گفتی عمه آگه قراره کاری انجام بدی بهتره همین امشب انجامش بدی چون ممکنه بزرگ بشی و هرگز نتونی انجامش بدی همه با تعجب نگاه کردن و تو گفتی از تلویزیون یاد گرفتم
24 دی 1393

داستان شماره سه

یه پسره از بالا افتاد و پاش درد کرفت بعد رفت مطب دکتر.بعد خانم دکتر با کفش های تق نقی اش اومد تا اونو دکتری کنه و در رو بست تا کسی اونو نبینه اون دختر هم از بالا افتاد رفت مطب دکتر اما اسباب بازیهاشون رو خونه جا کذاشتند بعد دوباره دوتاشون از نرده ها بالا می رن و می افتند بعد می رن مطب دکتر سیندرلا و خوب شدند و دوتایی رقصیدند رقص باله کردند بعد دختره رفت حموم.
16 فروردين 1393

داستان شماره دو

یه دختر بود بدجنس بود با فیس بوکش کار می کرد یه پسر بدجنس هم بود کش موهای قرمز خوشکل بسته بودند اما هرکاری می کردند خوشکل نمی شدند یه روز دختر ماجراجو از تو خونه اش بلند شد اومد بیرون بعد رفت زنک یه خونه رو زد ،دختر ماجراجو کفشش رو بیرون خونه کذاشت رفت اون تو واسه خودشون بمونن رفت پائین خونه وایستاد بعد اون دو تابچه اون یکی رو ندیدند یکی شون دید همه جا روشنه چون آباژور روشن بود بعد رفت برای خودش سیب بکنه، سیب کند و اومد.
16 فروردين 1393

داستان شماره یک

تو قوه تخیل خیلی خوبی داری در خصوص هر موضوعی میتونی ساعتها صحبت کنی البته داستان هم تعریف میکنی  و من هم می نویسم اولین داستانت اینطوری شروع میشه: یکی بودیکی نبود زیر کنبد کبود یه پسر و یه دختری توی در آبی و سبز زندکی می کردند متوجه به یه دستشوئی ابی شدند  در آبی با هم ست بودند یه شونه قرمز داشتند یه ماشین قرمز داشتند سطل زباله آبی و زرد داشتند هر روز می کفتند چه ماشین خوشکلیه بعد که یه روز خوابیده بودند یه بچه ژولیده اومد اونهارو بیرون کرد.
16 فروردين 1393

بابا

تو و بابا اکثر وقتها دارین سر به سر هم میذارین رابطه شما با هم خیلی جالبه تو خیلی بابا رو دوست داری و همیشه میگی بابا من عروس توام و تو داماد منی و بعد هم با عصبانیت به من میگی « مامان چرا موقع عروسی با بابای من عکس گرفتی مگه نمی دونی بابا داماد منه» یه روز هم لباس تولدت رو پوشیدی و بعد گفتی بریم آتلیه با بابا عکس بگیریم من عروس میشم بابا هم کراوات بزنه داماد بشه عکس بگیریم .گفتی تو راه می خوام برای بابا کروات آبی برق برقی (منظورت براقه) بخرم و رفتیم آتلیه تو عکسهات خیلی قشنگ شد ه بود. دیشب عمه محدثه داشت یه داستان از الهی قمشه ای تعریف میکرد و تو داستان یه موجودی که از روابط انسانها اطلاع نداشت در خصوص نقش پدر در زندگی تعریف م...
3 آبان 1392